مسافرت ها و زندگینامه من
-
تاریخ: 1396/3/27 ساعت: 12:09
در زنــــــــدگی هرکس بـــــاید یک نفر باشد... مرد و زن بـــــــودنش مهــــــــــم نیست... فقط بایدیــــــک نفــــــــرباشد... یک آدم ... یک دوســــــت... یک همـــــــدم... یک رفیـــــــــق... یک نفـــــــــر که جــــــــویای حالـــــــــت باشد... که نگرانـــــــت باشد... که تو را بهتـــــــر ازخــ
بروز نبودن
-
تاریخ: 1395/10/14 ساعت: 10:36
سلام به همه شما دوستان عزیزم خسته نباشید. ببخشید اگه یه مدت نبودم آخه یه مشکلی پیش اومد........ . حالا توضیحش مفصله. امیدوارم از این به بعد همیشه بروز باشم. موفق باشین
یه داستان جالب و باحال که ارزش شنیدن داره!!! ( طنز )
-
تاریخ: 1395/10/14 ساعت: 10:36
دختر تنها ! از تنهایی خسته شده بود از طرفی دوست داشت هر چه زودتر ازدوج کنه برای همین از دوستش خواست راهنمایی اش کنه دوستش میگه : من هم تنهام ، بیا با هم بریم کوه ، چون شنیدم خیلی از مردهای آماده ازدواج و تنها برای پیدا کردن زن میرن کوه ... اون دو تا میرن کوه در بالای یه صخره کوه جایی که اون دو تا هی...
لحظه ای تامل...
-
تاریخ: 1395/10/14 ساعت: 10:36
یک روز سوراخ کوچکی در یک پیله ظاهر شد.شخصی نشست و چند ساعت به جدال پروانه برای خارج شدن از سوراخ کوچک ایجاد شده درپیله نگاه کرد. سپس فعالیت پروانه متوقف شد و به نظر رسید تمام تلاش خود را انجام داده و نمی تواند ادامه دهد. آن شخص تصمیم گرفت به پروانه کمک کند و با قیچی پیله را باز کرد. پروانه به راحتی ...
کشاورز فقیر
-
تاریخ: 1395/10/14 ساعت: 10:36
مدت ها پیشکشاورزفقیری برای پیداکردن غذا یا شکاری به دل جنگل رفت .هنوز مسیر زیادی را طی نکرده بود که صدای فریاد کمکی به گوشش رسید.او صدا را دنبال کرد تا به منبع آن رسید و دید که پسر بچه ای در باتلاقی افتاد و آهسته و آرام به سمت پایین می رود .آن پسربچه به شدت وحشت زده بود و با چشمانش به کشاورز التماس ...
سنجش
-
تاریخ: 1395/10/14 ساعت: 10:36
پسر کوچکی وارد مغازه ای شد، جعبه نوشابه را به سمت تلفن هل داد. بر روی جعبه رفت تا دستش به دکمه های تلفن برسدو شروع کرد به گرفتن شماره. مغازه دار متوجه پسر بود و به مکالماتش گوش می داد. پسرک پرسید: زن پاسخ داد: پسرک گفت: زن در جوابش گفت که از کار این فرد کاملا راضی است. پسرک بیشتر اصرار کرد و پیشنهاد...
دعای کوروش کبیر
-
تاریخ: 1395/10/14 ساعت: 10:36
روزی بزرگان ایرانی وموبدان زرتشتی از کوروش بزرگ خواستند که برای ایران زمین نیایش کند و ایشان اینگونه فرمود : خداوندا ، اهورا مزدا ، ای بزرگ آفریننده این سرزمین بزرگ، سرزمینم ومردمم را از دروغ و دروغگویی به دور بدار...! پس از اتمام نیایش عده ای در فکر فرو رفتند و از شاه ایران پرسیدند که چرا این گونه ...
قصر پادشاه
-
تاریخ: 1395/10/14 ساعت: 10:36
در افسانه های شرقی قدیم آمده است که یکی از پادشاهان بزرگ برای جاودانه کردن نام و پادشاهی خود تصمیم گرفت که قصری باشکوه بسازد که در دنیا بی نظیر باشد و تالار اصلی ان در عین شکوه و بزرگی و عظمت ستونی نداشته باشد !!! اما پس از سالها و کار وتلاش و محاسبه ، کسی از عهده ساخت سقف تالار اصلی بر نیامد و معما...
طناب
-
تاریخ: 1395/10/14 ساعت: 10:36
داستان درباره یک کوهنورد است که می خواست از بلندترین کوه ها بالا برود.او پس از سالها آماده سازی، ماجراجویی خود را آغاز کردولی از آنجا که افتخار کار را فقط برای خود می خواست،تصمیم گرفت تنها از کوه بالا برود. شب بلندی های کوه را تماماً در بر گرفت و مرد هیچ چیز را نمی دید. همه چیز سیاه بود. و ابر روی م...
جمله های زمستانی
-
تاریخ: 1395/10/14 ساعت: 10:36
عاشق زمستان و برفم ، او را نمی دانم ... من و زمستان ، هیچوقت او را نفهمیدیم. آدم وقتی در حال مرگه از اطرافیانش حلالیت میخواد ، در حالی که بیشترین بدی رو در حق کسانی انجام داده؛ که یا در قید حیات نیستند و یا اینکه بخاطر بدیهاش الان در اطراف و دسترس اش نیستند ... و یا اگر هم دسترسی بهشون میسر باشه، لا...
نیکی ها به ما باز می گردندند
-
تاریخ: 1395/10/14 ساعت: 10:35
پسر به سفر دوری رفته بود و ماه ها بود که از او خبری نداشتند .مادرش دعا می کرد که او سالم به خانه بازگردد ... مادر او هر روز به تعداد اعضای خانواده اش نان می پخت و همیشه یک نان اضافه هم می پخت و پشت پنجره می گذاشت تا رهگذری گرسنه که از آن جا می گذشت نان را بر دارد . هر روز مردی گوzwj;ژ پشت از آن جا م...
داستان عشق بی پایان
-
تاریخ: 1395/10/14 ساعت: 10:35
پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند ... پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: ldquo;باید ازت عکسبرداری بشه تا مطمئن بشیم جائی از بدنت آسیب دیدگی یا شکستگی نداشته باشه ldquo...
تو همانی که دلم لک زده لبخندش را
-
تاریخ: 1395/10/14 ساعت: 10:35
فــرقے نــבارב .. چــه ڪسے چــہ مے گــویــב ، "تــــــــــو" !! همــانــے ڪـہهمــیـشـہ "בوســتـش בارم" همــانـے ڪـہتــاغــصـّـہام مے گیــرב ســر و ڪلّـــہ اشپــیــدامے شوב و تــا مــرانـخنـבانـב בســﭞ بـرבارنمے شوב! هـمـانے ڪـہهمــیــشـہ پـــُـر اسـﭞ از شـوروشـاבےوزنـבگے... "تــــــــــو" همیشههــمـ...
بگــذار بـگـــویـــم ...
-
تاریخ: 1395/10/14 ساعت: 10:35
بگــذار بـگـــویـــم ... نـــاب تــریـن جــای دنـــیـا ،آغـــوشتـــوسـت ! جـــایـی مــــیـان دو بـازویت ! روی قـفـسه ی سیـنـه ات ... ممـــاس بـــاقلـــبـت... همون قلبی کههمه ی زندگی منه
عشـقَم تنها خــاص ِ یکـــ نـفر اَســت
-
تاریخ: 1395/10/14 ساعت: 10:35
عشـقَم تنهاخــاص ِ یکـــ نـفراَســتغـَرق ِعـــــشــــــقخواهــم کردآنکهخاص ِمن باشـدطــورے کـه بـــے نیاز شـود از عـشق،ســیرابــ شـود از زندگـــے ...تا جــان به در بـَرَم، آغوشـَم تنها سـَهم اوسـتــــ...
حسودم
-
تاریخ: 1395/10/14 ساعت: 10:35
با توام ...من حسادت می کنم حتی به تنها بودنتمن به فرد رو به رویی، لحظه ی خندیدنتمن به بارانی که با لذت نگاهش می کنییا نسیمی که رها می چرخد اطراف تنت...من حسادت می کنم حتی به دست گرم آن،شال خوشرنگی که می پیچد به دور گردنتوقتی انگشتان تو در گیسوانت می دودمن به رد مانده از اینجور سامان دادنت...اینکه چی...
هیـچ چیـز در دُنیـآ..............
-
تاریخ: 1395/10/14 ساعت: 10:35
هیـچ چیـز در دُنیـآ جـز تـو برایـم ارزشــ ندارد میـخواهمـ تـآ زنـده هَستـم در ڪنآرت بـآشمـ میخـواهمـ تـآ فرصَـت بـآقیستــ محـو نگـآه زیبـآیـت بـاشمـ میتـرسمـ بمیرمـ و نتـوانمـ تـو را درآغـوش بگیـرمـ میتـرسمـ تـو نبـاشے و مَـלּتنـهآ بمیـرمــ عشـق بـرایـم تـویـے و صـداے نفـس هـآے هیچـ کسـ جُـز تـو برا...
گرگ هم که باشی. . .
-
تاریخ: 1395/10/14 ساعت: 10:35
گرگ هم که باشی. . .عاشق بره ای خواهی شد. . .که تو را به علف خوردن وا می دارد. . .و رسالت عشق این است. . .شدن آنچه نیستی. . .
گیسوانت زیر باران، عطــر گندمزار…
-
تاریخ: 1395/10/14 ساعت: 10:35
گیسوانت زیر باران، عطــر گندم زار... فکــرش را بکن! با تو آدم مست باشد، تا سحر بیدار... فکرش را بکن! در تراس خانه رویارو شوی با عشق بعـد از سال ها بوسه و گریه، شکوه لحظه ی دیدار... فکرش را بکن
ﯾﮑــــــے ﺑﺎﯾב ﺑﺎﺷﮧ !!
-
تاریخ: 1395/10/14 ساعت: 10:35
ﯾﮑــــــے ﺑﺎﯾבﺑﺎﺷﮧ!!ﯾﮑــــــے ﮐﮧ ﺁבﻣﻮ ﺻבا ﮐﻨﮧ ،ﺑﻪ ﺍﺳﻢ ﮐﻮﭼــﯿﮑﺶ ﺻבﺍ ﮐﻨﮧﯾﮧ ﺟــــــﻮﺭے ﮐﮧ ﺣﺎﻝ ﺁבﻡ ﺭﻭ ﺧﻮﺏ ﮐﻨﮧ؛ﯾﮧ ﺟـــــﻮﺭے ﮐﮧ ﻫﯿﭽــــﮑﺲבﯾﮕﮧ ﺑﻠבﻧﺒــﺎﺷﮧﯾﮑــــــے ﺑﺎﯾבﺁבﻡ ﺭﻭ ﺑﻠבﺑﺎﺷﮧ...בلم کمــے تــــــو را...!בروغ چرا ؟؟!!خیلــے تــــــــــــو را مـے خواهـב...